اگر روزی تهدیدت کردند،
بدان در برابرت ناتوانند!
اگر روزی خیانت دیدی،
بدان قیمتت بالاست!
اگر روزی ترکت کردند،
بدان با تو بودن لیاقت
می خواهد...
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط Throne Prince
|
و در آغاز فقط کلمه بود...
کلمه جادویی ترین چیز این دنیا ست و ما چه بیهوده و بی هدف از این جادو استفاده میکنیم....
قدرتی را که ارزش آن را ندانی تبدیل به یک نابودگر میشود
کمی بایستیم و تامل کنیم به راستی چه قدرت هایی داریم از آنها هیچ استفاده ای نمی کنیم؟ و آرزوی قدرت های عجیب و ماورایی داریم!
کمی بایستیم...
کمی تامل کنیم...
شاید بهتر باشد چند روزی از ساعت مچی این نفرین زندگی استفاده نکنیم
قول میدم از چیزی عقب نیوفتیم...
شاید راه بدی رو داریم با این عجله و سرعت می ریم...
کمی بایستیم...
کمی تامل کنیم...
+
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط Throne Prince
|
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم میزد.
مردی را در فاصله دور می بیند که
مدام خم میشود و چیزی را از روی زمین بر میدارد
و توی اقیانوس پرت میکند.
نزدیک تر می شود،
میبیند مردی بومی صدفهایی
را که به ساحل میافتد در آب میاندازد.
- صبح بخیر رفیق،
خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم.
الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را
به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم
از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من!
حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل
هزاران صدف این شکلی وجود دارد.
تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی
خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست.
نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره
صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:
"برای این یکی اوضاع فرق کرد."
پ.ن.:
اگر دنیاى حال به بیراهه رود، دلیل اش در وجود توست. در وجود تو باید آن را جست.
دانته

+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط Throne Prince
|
كوه بلندي بود كه لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يك روز زلزله اي كوه را به لرزه در آورد و باعث شد كه يكي از تخم ها از دامنه كوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد كه پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها مي دانستند كه بايد از اين تخم مراقبت كنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يك روز تخم شكست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نكشيد كه جوجه
ع;قاب باور كرد كه چيزي جز يك جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد كه تو بيش از اين هستي. تا اين كه يك روز كه داشت در مزرعه بازي مي كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي كردند. عقاب آهي كشيد و گفت اي كاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز كنم.
مرغ و خروس ها شروع كردند به خنديدن و گفتند تو خروسي و يك خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش كه در آسمان پرواز مي كردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع كه عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند كه روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم كم كم باور كرد.
بعد از مدتي او ديگر به پرواز فكر نكرد و مانند يك خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت.
توهماني كه مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي كه تو يك عقابي به دنبال رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فكر نكن
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط Throne Prince
|
سلام بروبچ
بعضی ها میگن چرا دیگه نمینویسی؟؟؟
منم میگم آخه واسه چی بنویسم ؟
اصلا چی بنویسم؟
مثل بقیه وبلاگ ها مطلب بقیه رو کپی کنم؟ نه حال نمیده...
فقط ...
مشکل اینه که حرف جدیدی ندارم که بخوام بگم!
یعنی دارما زیادی خصوصیه!
طرز تفکرم عوض شده و دیگه جوری نیست که بتونم علنی افکارم رو داد بزنم!
شاید فردا مطلبی در مورد هیپی ها و عقاید اونا بنویسم یا در مورد مردم وحشی استرالیا که به ابوری جینی معروفند
ولی حرفهای دلم نیستند....
همین!!!
لطفا دیگه کلید نکنین که چرا نمینویسی!!!؟ خوب؟؟
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط Throne Prince
|
بچه ها یه سر به این سایت بزنید.........
قول میدم پشیمون نشید.....
دو تا لینک اون پایین هست برید.....

سال هاست جنگی بی امان بین گرینه ها و خون آشام ها در گرفته
است.....حال نوبت تو ست که این جنگ را به نفع یکی از آن دو پایان
دهی....
به شکار برو و تشنگی خود را به خون رفع کن...
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط Throne Prince
|
باز من ماندم و خلوتی سرد خاطراتی ز بگذشته ای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد رفت و خاموش شد در دل گور
روی ویرانه های قلب و امیدم دست افسونگری شمعی افروخت
مرده ای چشم پر آتشش را از دل گور چشم بر من دوخت
ناله کردم که ای وای این اوست در دلم از نگاهش هراسی
خنده ای بر لبانش گذر کرد کای هوسران مرا می شناسی
وای بر من که دیوانه بودم من که به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من که کشتم او را من به آغوش گورش کشاندم
سلام بروبچ خوبین؟
بی توجیح عذر می خوام!
لطفا نظر یادت نره.....
+
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط Throne Prince
|
سلام
من بر گشتم!!!!
ببخشید ولی مشکل داشتم نتونستم بیام دیگه تو هیچ سایتی هم فعالیت نمی کنم همه ی وقتم(به کوری چشم بعضی ها) برای وبلاگ مه!
ایشالا فردا اولین مطلبو می ذارم!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط Throne Prince
|
The Thorn Birds
در افسانه ای آمده است که پرنده ای تنها یک بار در عمر خود میخواند و چنان شیرین می خواند که هیچ آفریده ای در زمین به او نمی رسد.
از همان دم که از لانه خود بیرون می آید در پی آن می شود که شاخه های پر خاری بیابد و تا آن را نیابد آرام نمی گیرد.
انگاه همچنانکه در میان شاخه های وحشی آواز سر میدهد بر درازترین و تیزترین خار می نشیند.
و در حال مرگ با آوازی که از نوای بلبلان و چکاوکان فراتر می رود رنج جان کندن را زیر پا میگذارد. آوازی آسمانی که به بهای جانش تمام می شود.
همه عالم برای شنیدن آوازش بر جای خود میخکوب می شوند و خداوند در ملکوت آسمان لبخند میزند.
آخر تا رنجی گران نباشد گنجی گرانبها یافت نگردد .... باری این افسانه چنین میگوید.
* * * * *
پرنده خار در سینه قانون ازلی را پی می گیرد.
آنچه نمی شناسدش و بر آن می داردش که خاری در سینه بنشاند و ترانه خوان به سوی مرگ بشتابد.
آن دم که خاری در سبنه اش می خلد پرنده نمی داند که خواهدش کشت همچنان ترانه میخواند تا توان سر دادن تک نغمه ای نمی ماند اما ما هنگامی که سینه به ورطه خارزار می سپاریم می دانیم.
در می یابیم. و چنین می کنیم.
و چنین می کنیم.
مقدمه و قسمتی از کتاب پرنده خارزار اثر کالین مکالو
Thorn Birds
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط Throne Prince
|
من به جنگل رفتم زیرا سر آن داشتم که آگاهانه زندگی کنم
من برآنشدم که ژرف بزیم و تمامی جوهره حیات را بمکم
هرآنچه را که زندگی نبود ریشه کن و نابود کنم
تا ان دم که مرگ به سراغم آید چنین مپندارم که نزیسته ام!
چند نفر ما مثل شاعر انگلیسی شعر بالا "تمامی جوهره حیات را" می مکیم؟
من یکی که به معنای کلمه زندگی نمیکنم!
قبول دارید که کار سختیه "زندگی کردن" و "ژرف زیستن"؟
ایران ریکی سایت انرژی درمانی ایرانیان

+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط Throne Prince
|